X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد




بسم الله الرحمن الرحیم


وضع بهتر
وضع بهتر
وضع بهتر اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و من همزات الشیاطینبسم الله الرحمن الرحیمتوجه: این یک قصه برای خوابیدن نیست برای بیدار شدن است. لطفا طبق دستورالعمل مصرف شود.در گذش
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد 1392 توسط اباذر حسن زاده | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 126 بار

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و من همزات الشیاطین

بسم الله الرحمن الرحیم

توجه: این یک قصه برای خوابیدن نیست برای بیدار شدن است. لطفا طبق دستورالعمل مصرف شود.

در گذشته های دور در سرزمینی حاصلخیز روستایی حاصلخیز بود که 96 رعیت داشت و یک ارباب. مردم روستا خودشان ارباب را ارباب کرده بودند چون او از همه اهل روستا داناتر و عاقل تر و دیندارتر بود. 
قضیه این بود که : مردم آن روستا 100 نفر بودند و اعتقاد داشتند که یک پادشاه واقعی در عالم هست که از نسل پادشاهان واقعی عالم است و فرماندهی و فرمانروایی فقط از آن اوست. اما! پادشاه سالها بود که نبود. او رفته بود و هر کس هم دلیلی برای نبودنش میاورد. یکی میگفت گم شده است. یکی میگفت گم شده ایم. یکی میگفت همین اطراف است و به زودی برمیگردد. یکی میگفت او رفته و به این زودیها برنمیگردد. یکی هم که خیلی از آن 100 نفر اهل روستا به او اعتماد داشتند گفته بود که پادشاه رفته و برمیگردد ولی زمان برگشتنش معلوم نیست. فعلا باید از بین خودتان عالم و زاهد و شجاع و پاک ترین را به عنوان ارباب انتخاب کنید.
این بود که اکثریت 99 نفر آن روستا مردصدم را به عنوان ارباب انتخاب کردند. هر چند همه با ارباب شدن او موافق نبودند ولی به خاطر وجود دشمنان زیاد و لزوم پایبندی به قانون و احتیاج ذاتی اجتماعات بشری برای داشتن رهبر اکثر آن 99 نفر به اربابی مردصدم گردن گذاشتند. به جز سه نفر که از روستا رفتند. و بنای دشمنی با همه آن 97 نفر را گذاشتند.
مردم روستا دشمنان زیادی داشتند از گرگ و شیر و پلنگ و کفتارها گرفته تا عقاب و مار و عقرب ها و کلاغ ها و غیره و غیره.
در این میان آن روستای حاصلخیز برکات زیادی داشت. بیبه واحد پول مردم آن روستا بود. همه مردم روستا هر ساله 1000000000000 بیبه  در میآوردند و به ارباب میدادند تا در مورد چگونگی خرج کرد و تقسیم آن تصمیم بگیرد. 
...
یکی از دشمنان اصلی مردم آن روستا ارباب ها بودند. آنها هم آدم هایی بودند مثل همه ولی در طول سالیان زیاد از راه های زیاد که خیلی هایشان هم راه های خوبی نبودند برای خودشان مال و اموال و زمینی به هم زده بودند و همه روستاها را یک جورهایی رعیت خودشان میدانستند. هر کس علم مخالفت با آنها را بلند میکرد و یا اربابی شان را نمیپذیرفت نیست و نابودش میکردند و از هستی ساقطش میکردند. 
همه از آن ارباب ها حساب میبردند و به خاطر احتیاج و ترس کم کم داشتند تبدیل به نوکران آنها میشدند. اما! مردم روستای ما سر دیگری داشتند آنها میگفتند دنیا فقط یک پادشاه دارد که قبلا شرح آن را گفتم و کدخدای قبلی شان را که عامل ارباب ها بود بیرون انداخته بودند و خدا میداند که از آن موقع چه سختی ها که نکشیدند ولی چون با هم بودند و یکدل و یک زبان هنوز هم پابرجا مانده بودند. 

... ادامه دارد
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب : همه نظرات شخصیهمه دل نوشته هاهمه مطالب سرگرمی
____________________________________________________
برچسب ها:

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی