نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد 1392 توسط اباذر حسن زاده | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 190 بار
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و من همزات الشیاطین
بسم الله الرحمن الرحیم
توجه: این یک قصه برای خوابیدن نیست برای بیدار شدن است. لطفا طبق دستورالعمل مصرف شود.
در گذشته های دور در سرزمینی حاصلخیز روستایی حاصلخیز بود که 96 رعیت داشت و یک ارباب. مردم روستا خودشان ارباب را ارباب کرده بودند چون او از همه اهل روستا داناتر و عاقل تر و دیندارتر بود.
قضیه این بود که : مردم آن روستا 100 نفر بودند و اعتقاد داشتند که یک پادشاه واقعی در عالم هست که از نسل پادشاهان واقعی عالم است و فرماندهی و فرمانروایی فقط از آن اوست. اما! پادشاه سالها بود که نبود. او رفته بود و هر کس هم دلیلی برای نبودنش میاورد. یکی میگفت گم شده است. یکی میگفت گم شده ایم. یکی میگفت همین اطراف است و به زودی برمیگردد. یکی میگفت او رفته و به این زودیها برنمیگردد. یکی هم که خیلی از آن 100 نفر اهل روستا به او اعتماد داشتند گفته بود که پادشاه رفته و برمیگردد ولی زمان برگشتنش معلوم نیست. فعلا باید از بین خودتان عالم و زاهد و شجاع و پاک ترین را به عنوان ارباب انتخاب کنید.
این بود که اکثریت 99 نفر آن روستا مردصدم را به عنوان ارباب انتخاب کردند. هر چند همه با ارباب شدن او موافق نبودند ولی به خاطر وجود دشمنان زیاد و لزوم پایبندی به قانون و احتیاج ذاتی اجتماعات بشری برای داشتن رهبر اکثر آن 99 نفر به اربابی مردصدم گردن گذاشتند. به جز سه نفر که از روستا رفتند. و بنای دشمنی با همه آن 97 نفر را گذاشتند.
مردم روستا دشمنان زیادی داشتند از گرگ و شیر و پلنگ و کفتارها گرفته تا عقاب و مار و عقرب ها و کلاغ ها و غیره و غیره.
در این میان آن روستای حاصلخیز برکات زیادی داشت. بیبه واحد پول مردم آن روستا بود. همه مردم روستا هر ساله 1000000000000 بیبه در میآوردند و به ارباب میدادند تا در مورد چگونگی خرج کرد و تقسیم آن تصمیم بگیرد.
...
به این مطلب امتیاز بدهید: موضوعات مرتبط با این مطلب : همه نظرات شخصیهمه دل نوشته هاهمه مطالب سرگرمی
____________________________________________________
برچسب ها: وضع بهتر
برچسب ها: وضع بهتر
